بوم گرايي آري ياخيروتاچه حد!
عليرضاجعفري
مسئله اينجاست كه انسان نمي داند ، كه بايد دريك فرهنگ بومي زندگي كند كه تكيه بر بوم گرايي دارد يا مدرنيته !بوم گرايي نه يك پروژه بلكه يك پروسه زمان برياست كه از گذشته هاي دور آغاز شده واكنون نيز به دست ما رسيده است امادر گذشته دور با هجوم ياتبادل فرهنكهاي ديگرآنچنان مواجه نبوده است .ولي امروز بااين ار مواجه شده است .هرآنگاه كه لفظ «فرهنگ» به گوشمان ميرسد واژه «فرهنگ» نيز به ذهنمان متبادر ميشود واين بيانگر ارتباط مستقيم اين دومقوله است .در همه جوامع وشهرها چه آنان كه درابتدايي ترين وضع موجود نسبت به زمان حال زندكي ميكنند وچه آنان كه مدرنيته راتجربه ميكنند وگاه ازآن نيز گذشته اند و به پسا مدرن روي آورده اند ، فرهنگ (يا همان تكيه در بوم گرايي ) واژه كليدي است . درست است كه در يك جامعه مدري كمتر است ولي حداقلي وجود دارد كه بر آن مشتركند هم آناني كه بحث جهاني سازي را مطرح مي كنند ، اين خواسته را دارند كه فرهنگ خود را جهاني كنند نه فرهنگ رقيب خود را . پس نتيجه الزامي اين است كه همه به فرهنگ بومي خود چه در شهر يا كشور يا قاره تأكيد دارند . روي ديگر سخن اين است كه تا چه حد تأكيد بر بوم مي تواند مفيد واقع شود ؟! براي جواب به اين سوال به نظر مي رسد بايد بگوئيم «مسئله نه بازگشت بلكه نجات اميدهاي گذشته است . » (تئودور آدورنو) . با اين رويكرد مي توان به فرهنگ بومي تكيه كرد . تأكيد بر بوم گرايي به طور مفرط خود به ايجاد « ما » هاي متعدد در سطح يك كشور منجر مي شود كه اين خود باعث تضعيف « ما » ي ملي خواهد شد . رويكرد سنت گرايانه با همان سخني كه از آدرنو گفتيم نه فقط الزام بلكه ملزوم ديگر كارهاي آينده مان است . درست است كه تكيه و تأييد بوم و فرهنگ خود شرط لازم و كافي براي آينده نيست ولي مسلماً شرط لازم است و اين علت ناقصه مهمترين علت علت تام اين قضيه است . نجات اميدها و آرمانهاي گذشته به باورمند بودن خود و اينكه مي توانيم بسته است و اين به نوبه خود باعث ترقي و شكوفايي در همه زمينه ها خواهد شد. چه اينكه انواع اختراع ها و كشف ها محصول چنين ديدي بودند . ممكن است كسي بگويد با تكيه و تأييد زيست و بوم خودسر به جايي نخواهيم برد و اين شايد به نحوي سخن مدرنيته باشد . در جواب ايمانوئل كانت فيلسوف شهير آلماني سخني دارد كه براي توضيح بس است . او مي گويد : « پرنده اي كه مي پنداشت اگر هوايي كه در برابر حركت بالهاي او مقاومت مي كند وجود نمي داشت او مي توانست به بهترين شكل ممكن پرواز كند غافل از آنكه در غياب هوا اساساً پرواز براي پرنده امكان پذير نيست » كسي كه بخواهد به شيوه جهاني محض بدين مقوله فكر كند و همه شيوه ها و سنتهاي بومي / فرهنگي خود را ناديده يا كمرنگ كنند مانند همان پرنده مثال كانت هست . آري او نمي تواند چنين طرز تفكري داشته باشد زيرا انسان در خلاء بي وزن است و هيچ جاذبه اي بر او مسلط نيست و اين موجب سردرگمي او مي شود ولي همان آدورنو در جايي ديگر مي گويد : «هيچ رهايي بدون رهايي جامعه ممكن نيست .» اين رهايي مي تواند ( در يك بُعد از رهايي آن) رهايي از تفكرات و تعقلات روزمره كه آدمي آن را به فرهنگ بومي خود چسبانده باشد . چرا كه ، اين نوع فرهنگ سازي كه انسان را وسط زمين و هوا به حال خود رها مي كند در غياب كارخانه فرهنگ سازي بومي است كه مديران آن روشنفكران آگاه و كارگرانش نه تازه به دوران رسيده ها بلكه مريدان همان روشنكران هستند ولي كارخانه اي كه نه بر تأييد يك نظريه و نفي و تعطيل نظريه ديگر باشد بلكه تكثر گرا ( پلوواريسم ) باشد . چرا كه مجموعه هاي فرهنگي كه بر يك موضوع خاص تأكيد دارند مثلاً موضوع ترافيك يا موضوع اعياد در تبادل با ديگر مجموعه هاي فرهنگي امكان بروز و زايش مجموعه فرهنگي جديدي را پيش مي آورند كه گامي به سوي جلو است در حالي كه بحث خرد نظام هاي فرهنگي مختلف كه باشد تقابل آنها باعث گسست و تجزيه نظام فرهنگي مي شود كه اين خود بسيار خطرناك است . يعني در اين كارخانه فرهنگ سازي در عين تكثرگرايي تأكيد بر مجموعه هاي فرهنگي مختلف باشد نه برخورد نظامهاي فرهنگي . سخن اخير، اين را به ذهن متبادر مي سازد كه از يك طرف به تكثرگرايي توصيه مي شود و از طرف ديگر بر فرهنگ بومي و اين دو به ظاهر قياس مع الفارق و جمع نقيضين است . ولي اگر نيك دقت كنيد اينطور نيست . به طور مثال نحوه احوال پرسي يك منطقه با منطقه ديگر متفااوت است . با اين حال مي توان گفت حتماً مردمان اين و آن ديار نظرات يكديگر را در برخي موارد قبول ندارد . اين كارخانه به مثابه يك دستگاه حفظ الگو با توجه به شرايط مكان و زماني خاص خود و با رويكردي به آينده افراد را جامع پذير مي كند .
طبيعت را بايد جزيي از بوم به حساب آورد چرا كه به قول هگل « طبيعت از آدمي مي خواهد ( سؤال مي كند ) و او پاسخ مي دهد و برعكس .» وجود فرهنگ بومها مبين اين اصل است كه انسان و طبيعت در تبادل با يكديگر دو طرفه رفتار مي كند . اين همان است كه وظيفه علوم مختلف ارائه مدلهاي قابل فهم از پديدارهاي گوناگون و پيچيده است . اگر بخواهيم بحث ميان فرهنگها را به ميان بكشيم ،مسلماً يكي از نيم نگاه هايي كه بايد بدان توجه اكيد كرد طبيعت و زيست آن فرهنگ است با اين توصيف به نظر مي رسد كه شايد كه به طور مطلق نتوان گفت كه يك فرهنگ بر فرهنگ ديگري برتري دارد ولي مي توان يك معيار جهاني
در نظر گرفت كه فارغ از مرزهاي جغرافيايي و غالب شدن يك رسم بر ديگري يك سيستمي باشد كه بتوان با آن حداقل هاي يك فرهنگ مطلوب و در باب شخصيت انساني در نظر گرفته شود . ولي به نظر مي رسد همان معيار نيز نسبي باشد . در هر حال در بحث گذار از سنت به مدرنيته اگر بي محابا رو به سوي مدرنيزم بياوريم به سرابي خواهيم رفت كه هيچ چيزش واقعي نيست و فقط رنگ و بوي اصل را دارد .
« هر پديده فرهنگي مي تواند به صورت ايدئو لوژي محض يا به صورت ايدئو لوژيك و رفتاري يا به صورت ايدئو لوژي و مادي يا به صورت هاي ايده لوژيك ، رفتاري و مادي متجلي شود . » ( سوروكين )

