تبليغاتX
صلح جهان
صلح جهان...صلح جهان...صلح جهان...صلح جهان
 

                                  اي زن فريادت را نمي شنوم 

                                           عليرضا جعفري 

عصيان. اين پنج حرف كوچك به اندازه پنج قاره وسعت دارند. وسعتي به مانند عظمت و برخودانگيختگي و ديگرانگيختگي و شايد باشند كساني كه بگويند ترسي نيز از آن نشأت مي گيرد ولي به باورمن هر كسي كه بخواهد به عصياني در هر جنبه از زندگيش دست بزند، هر چند كه بر پايه ناآگاهي باشد بايد به آن به ديده مثبت نگريست. چرا كه اين پنج حرف كوچك اگر در هر كسي نباشد، انديشه اش و زندگاني اش تكاني نمي خورد. زلزله اي چند ريشتري است كه باعث مي شود آواري برسرش بخورد و چه شروع زيبايي خواهد بود كه قبل از هر كاري به چنين مرتبه اي برسيم. عصيان و حس شرم اگر از يك خانواده نباشند ولي ارتباط زيادي با هم دارند. شرم زدگي تمامي وجود انسان را در بر مي گيرد و لزوم عوض كردن را در بنيان آدمي مي فهماند و اين همانجايي است كه به عصيان منتهي مي شود. بگذريم كه ما ايرانيان حس شرم مان اندك است و آن چيزي را كه عوام از آن به عنوان شرمندگي ياد مي كنند چيزي جز حس تقصير و يا حس گناه نيست. (براي اطلاعات بيشتر درباره شرم به كتاب ارزنده در ستايش شرم اثر حسن قاضي مرادي مراجعه كنيد.) در جامعه اي كه عصيان نوعي تابواست بيشتر مردم دچار نوعي عصيان زدگي خواهند شد. پيرو و مريد انديشه هاي تكان دهنده اي كه به صورت تلقين وار به خود شخص مي رود و حتي لحظه اي نيست كه فكر كند چه باوري در ذهن خود بيتوته كرده است. ساموئل اسمايلز در كتاب «اخلاق» حكايت زني را مي گويد كه شويش در مجادلات سياسي به مقام بالايي مي رسد ولي فرجامش در كودتايي ننگين به فرش مي رسد و دشمنان سرزمين به جرم آزاديخواهي او را به دار مي آويزند. زنش در برابر جنازه همسرش كه بر دار عمل نكرده اش آويزان بود گفت: «همسرم! مي دانم، مي بينم، اين بلند ترين مقامي است كه در زندگيت بدست آورده اي»! و اين حكايت چه زيباست اگر انديشه به معناي واقعي آن در تمام ياخته هاي يك نفر رسوخ كرده باشد و چه باك است كه اگر دشمنان انديشه او را بر سردار بياويزند و راست است كه آن موقع به نهايت آرزويش رسيده است و اي مرد، اي زن، با تو هستم با تو كه همي خور و خواب زندگيت را بهترين آرزويت مي پنداري. آيا گمان مي كني كه تو «زندگي» مي كني يا فقط «زنده» هستي؟! چه بگويم، چه بگويم كه نه من تو را مي شناسم و نه تو مرا كه اگر مرا مي شناختي مي فهميدي كه لبالب بدنم پر است از غوطه خوردن در انديشه اينكه بفهمم كه تو كيستي؟!! آري درست است. گمان نبر كه شناختن انسان كاري بس آسان است. اي زن! اگر مي دانستي كه چه احجافي در حق تو مي كنند ديگر چنين ساكت و خموش در گوشه اي نمي نشستي. بدان كه تو مسئول فرداهايت هستي. تو را به جرم اينكه «چرا كاري نكردي؟!» به باد ناسزا خواهند گرفت و چه احمق اند مرداني كه فكر مي كنند بايد زنان را بيسواد نگه داشت! در جامعه مااگر كسي بيشتر از هر قشري به عصيان احتياج داشته باشدآن قشر زنان اند. چرا كه افكارشان در عصيان زدگي مردان گم شده است. واي بر تو كه فقط فكر مي كني كه كارت اين است كه رخت بسابي، غذا بپزي و بچه نگه داري كه اين خيانتي است در حق تو. اشتباه نكن من نه فمينيستم و نه چيز ديگر. من ابراز نمي كنم كه تو خانه داري نكن، مي گويم انديشه ات را بياب تا قرنها عقب ماندگيت را جبران كني. از اينكه مردان تو را به انواع مختلف به استثمار مي كشند ناراحت نيستي؟! چرا كاري نمي كني؟! ثابت كن كه عصياني به درازاي همان چند قرن عقب ماندگي در تو هويدا است كه مانند همان زني باش كه بر جنازه همسرش چنان سخنان حكيمانه زد. اگر همسرش مي توانست بشنود كه زنش چه گفته است آن وقت ديگر هيچ آرزويي نداشت.

 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384 و ساعت 16:27
 

در باب عشق

عليرضا جعفري

 

وقتي از عشق حرف مي زنيم يك شور و جنون زودگذر به ذهن مي رسد. شوري كه شعوري در آن نيست و جنوني كه بعضي ها را به بيابان هدايت  مي كند ولي نه اين شور بدون شعور و نه آن جنوني كه به بيغوله سر در            مي آورد براي آدمي بايسته نيست. چرا كه اگر پايداري يك امر را دليل بر ماندگاري آن فرض كنيم و از استثنائات بگذريم عشق سري از آن ندارد. چه اينكه آدمي كه مجنون مي شود همه چيز ليلي را حتي اعمال زشت او را خوب مي انگارد و ديوانگي هايش را دليل بر برهان عشق خود مي پندارد و اگر فرهاد كوه كن شعوري در سر داشت به آن وضع فلاكت بار دچار          نمي شد. ولي هر چه باشد واژه عشق از سه حرف بيشتر تشكيل نشده است ولي به گمانم هر وقت كه به گوش انسان برسد بايد تن و جانش بلرزد. چه انسان به مثابه عموم (عوام) آن چه به مثابه يك روشنفكر. وقتي كه به گذشته كشورمان مي نگريم در دوره اي كه شروع آن سده ي دوم و سوم هجري بودو تا قرنها ادامه پيدا كرد صوفي و صوفي گري در اين كشور حكم فرما شد. هم اكنون نيز نه تنها اين عقايد فروكش نكرده اند بلكه باعناوين تازه تري و به نحو ديگري سر بر آورده اند.عزلت نشيني ودر گوشه اي كز كردن تا فرط پوسيدن چرا و به چه دليل ؟! آري درست است اين صحيح نيست كه در قرن چهاردهم خورشيدي بگوييم كه چرا در سده هاي گذشته اين مرزو بوم چيزي به عنوان تصوف وجود داشت ؟! و اصلاً موضوع اين نوشتار نيز علت يابي ريشه تصوف نيست. دور ريختن عمر اين كشور به واسطه صوفي گري بايد به چه قيمتي پاسخ گفته شود؟عشق صوفي !!! مجنون و ديوانگي !!! اين درست است كه عشق يك صوفي نه يك معشوق زميني بلكه ماوراي آن است. عشق به خداوند بزرگ، ظاهر امر چيز بدي نيست. عشق يك مخلوق نسبت يه خالق. ولي تمامي حرف اين نيست چرا كه بعضي فجايعي كه انجام شد به پايه ي اين عشق كور صورت گرفت. اينكه قومي را كافر و مرتد ناميدن و سپس به انواع گوناگون آنها را سر به نيست كردن شايد يك گواه از جهل و ناداني يك عاشق سنگدل باشد. قصد نگارنده ربط اين قضيه با صوفي و صوفي گران نيست بلكه صحبت از يك انديشه قالب دست كم در چند قرن در اين كشور است نه يك باوري كه محدود به عده اي باشد كه مشكلي هم ندارد. عشق صوفيانه شايد براي خود صوفي از جانب خودش منشأ خيرات شده است ولي براي رابطه طويل مريد و مرادي نوعي نظام ديكتاتوري بي چون و چرا منجر مي شود. تاوانش را بايد ملت ايران مي پرداختند. عاشق صوفي كه از دنيا گريزان است و آنرا چرك كف دست مي داند عامل بدبختي اين كشور شده است والّا چگونه كشوري به مثابه ايران با آن هيبت و شوكت روزگارش به يك كشور جهان سومي رسيد. البته نمي گويم كه علت مشكلات فقط همين مقوله است. دوري گزيدن از فعاليتهاي روزمره و يكسره و فقط امور ديني نه تنها خسران براي همين دنياي بشر است بلكه نگارنده تا آنجا كه سراغ دارد در هيچ كجاي منابع مكتوب و غير مكتوب ديني اسلام و حتي غير اسلام قيد نشده است كه اگر يك فرد بيست و چهار ساعت شبانه روز را به ثناي پروردگار قادر بگذارد از پل صراط نگذشته به بهشت مي رود!؟ حال بياييم در گوش يك كودك از همان اوان بگوييم عشق بهتر از هر چيزي است! گرچه معمولاً والدين در همان نيز توفيقي ندارند! حتي اگر بخواهيم علاقه دو جنس مرد و زن را نيز ملاك قرار دهيم آنچه نه شعوري نه عقلي در آن نباشد پس چيست؟! واقعيت زندگي را اگر به طور مثال پنج قسمت كنيم، چهار قسمت آن عقل است و يك قسمت احساس. حال در انتخاب همان همسر نيز بياييم يك قسمت را بر چهار قسمت تحميل كنيم و همه چيز يك بشر را مثبت ببينيم! نام اين عمل را چه مي ناميد؟! ديوانگي، خودكشي شايد هم عشق كه خود جامع همه اين اوصاف است! ولي در اين مقال اندك كه فشردگي بحث به اين مهمّي را در خود به طور ناقص دارد صاحب قلم  مي خواهد بيان كند كه به باورمند خويش مقوله و انديشه عشق در ايران نشأت گرفته از عشق و آئين صوفي است حتي تا حدودي عشق در معناي عوامانه آن كه بين مردم جاري است. به نظر مي رسد بهتر باشد بيشتر معنا و مفهوم عشق را برابر واژه « دوست داشتن» بدانيم كه نويسنده سطور نيز طرفدار چنين برداشتي است. چرا كه قابل لمس بودن كلمات « دوستت دارم» چنان واضح است كه خورشيد در آسمان. در گفتمان دوست داشتن و پنداشتن اگر دست كم دو نفر را در نظر بگيريم بده و بستان ميان آنها واضح و روشن است. زن و شوهر همديگر را دوست مي دارند چرا كه جنبه و ماتريال قضيه در آن نهفته است. براي اينكه هردو از يكديگر انتظاراتي دارند و تقاضايي. روح و جسم هر كدام در اختيار ديگري است پس اين دوست داشتن است. به باور بنده « دوست داشتن» بسيار گرامي و قابل ستايش هست حتي در مورد خداوند بزرگ. سر آخر نگارنده ادعا نمي كند كه معنا و مفهومي به نام عشق در جهان وجود ندارد و آنرا يكسره به انتزائيات پيوند نمي دهد بلكه بين دو مفهوم « عشق» و « دوست داشتن» گزينه دومي را قابل ستايش و ارج مي داند و گزينه نخست را نه تكذيب و نه تأييد مي كند. 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 و ساعت 12:49