فقط يك آرزو در وجودم دارم ؛ مي فهمي؛ فقط يك آرزو
عليرضا جعفري
عمر زمين به ميليون ها سال رسيده ولي هنوز ... . اگر من در عصر سنگ زندگي مي كردم چه آرزويي داشتم ؟ شايد نهايت آرزويم اين بود كه امروز براي خوردن چيزي پيدا كنم . اما نه شايد اين تفكرم خيلي كم باشد ! به احتمال آرزو مي كردم فرزندانم در صلح و صفا و آرامش زندگي كنند . اين هم خيلي بالاتر از عصر سنگي است ! ولي اگر بر فرض چنين آرزويي داشتم بايد بگويم الان كه در عصر ارتباطات ، عصر تمدن و فرهنگ و هزاران جور ديگر زندگي مي كنم پس از گذشت اين همه سال باز چنين آرزويي دارم !! اين چنين بود كه خود اين آرزو شد يك آرزو . واي چه بلايي كه باز به هنگام مرگ يك آرزوي بر آورده نشده دارم . اينطور نيست ؟! خبر خبر قبيله اوتوها حدود يك ميليون نفر – از اين به بعد منظور از نفر دقيقاً يك انسان مي باشد !- از قبيله توتسي ها را كشتند . آن هم در عرض صد روز و باز هم آنان از تبار يك كشور به نام روآندا بودند . خبر خبر هزاران نفر مسلمان در بوسني و هرزگوين توسط صربها كشته شدند ، آن هم وسط اروپا . خبر خبر آمريكا به ويتنام حمله كرد و يك ميليون نفر آواره و كشته شدند . جديدتر از آن را نيز حتماً مي دانيد . نزد وجدانم عذاب وجدان گرفتم ديگر نمي توانم مثالي بزنم!! يعني ممكن است فردا خودم هم جزو همين كشته ها باشم براي هيچ و پوچ . يك بار ديگر مي گويم كه بدانيد اشتباه تايپي رخ نداده است : براي هيچ و پوچ . بيا و ببين چقدر انسان آن هم در همين زمين –زير پاهايمان-گرسنه هستند . حتي ندارند بخورند چه برسد به كيك ، به پيتزا و به چيزهاي ديگر . چه كسي مي داند شايد در همسايگيمان يك نفر – در مورد معناي واژه نفر به توضيح گذشته رجوع كنيد- عمل جراحي ديسك كمر داشته باشد ولي عمل نمي كند چرا ؟! آخ اين لعنتي اسمش چه بود يادم آمد پول ندارد. بارها و بارها شنيده ام كه مي گويند آرزو دارم سرم را گذاشتم زمين فلان طور بشود ولي شنيده ام آرزو دارم وقتي سرم را صبح از سر زمين بر مي دارم فلان طور شده باشد . اصلاً مي دانيد زندگي بزن بزن ، بكش بكش در عادتمان رفته است . اصلاً نمي شود كه روزي بيدار شويم و كسي يا گروهي را تحقير نكنيم . تو سياهي ، تو سرخي ، تو زردي تو از فلان نژادي و هزاران توي ديگر . فرجام اين تحقير مي شود بنياد گرايي و ترور . يعني با دست خودمان خشونت و كشتن را پرورش مي دهيم . با ظهارات فيلسوف مآبانه مان ، با سخنان مثلاً ملي گرايانه مان مي شويم براي وطن محبت بهتر از مادر . ولي اگر اين وطن زبا داشت مي گفت من به گور پدرتان خنديده ام كه چنين براي به اصطلاح سرافرازي مام ميهن بر طبل جنگ مي كوبيد . اين را به تمام ملي گراهاي نسبتاً افراطي و افراطي در تمام جهان مي گويم . اصلاً هم برايم مهم نيست كه يك عده اي بيايند و بگويند تو نمي داني وطن يعني چه ؟! چرا من فهميد ه ام . اگر هم نفهميده ام بهتر از آن است كه يك نشانه اي از تمدن را بکوبم به سر عده اي ديگر و حقشان را بخورم . با آنان دشمني كنم . خوب كه چه ؟! من بزرگم ، حرفي نيست اگر بزرگم پس كجاست بزرگيم ؟! فقط حرف ؟! فقط چند تكه سنگ و بنا ؟! همين ، اين هم شد بزرگي ؟! ! يا مثل آن آمريكائي بزرگي شايد به تعداد بمبهاي ريخته شده به سر يك عده بدبخت باشد ! اگر بزرگي اينهاست ، من نمي خواهم . لعنت بر اين بزرگي !! قبل از اينكه به تمدن ، مدرنيه ، پسا مدرنيته و از اين قبيل چيزها فكر كنم به آن دسته از انسانهايي فكر مي كنم كه زير دست و پاي اين حرفهاي دهان پر كن له شده اند . نميتوانند نمي توانند نفس بكشند . نمي توانند بفهمند زندگي يعني چه ، چه برسد معناي مدرنيته را درك كنند .
آري تو مهمي كه زنجير اسارت را از بدنت بيرون بياوريم
.
