خود خواستن واژه اي نيست كه بتوان به راحتي از آن گذشت. اين كلمه عمري به درازاي عمر بوجود آمدن آدمي دارد. رسم بر اين بوده كه در همه اعصار اين واژه نكوهيده شود. چرا كه آن را سر منشأ پليدي و آزها ميدانستند. تاريخ را به كناري بگذاريم. به نظر ما خواستن خود نه تنها موجب فساد و تباهي نمي شود بلكه منشأ زندگي نيز هست. آن چيزي كه ما عوارض خود خواهي از آن نام مي بريم زياده روي دراين امر مي باشد و مي دانيم زياده روي در هر چيزي از جمله اين نياز موجب گمراهي خواهد شد.
مثالي را براي بسط اين سخن مي آوريم. دو مقوله دوست داشتن و عشق رادر نظر بگيريم.مي گويند عشق يعني ديگر خواهي بدون اينكه به سود خود توجه اي بكنيم كه حد اعلي آن را عشق مادر به فرزند شايد بتوان مثال زد. در همين بخش عشق مادر به فرزند بايد توضيح داد نخست : چون معنا و مفهوم عشق نوعي جنون و علاقه شديد نه از نوع مثبت را در پي مي آورد مورد مداقه بنده نمی باشد.در اين باره مي توانيم به نوشته " درباب عشق " به تاريخ۲۲/۸/ ۱۳۸۴از نگارنده در همين تارنما مراجعه نماييد. دوم : بر فرض توجه به عشق آن چيزي كه علاقه شديد يا عشق مادر به فرزند گفته مي شود در واقع خود اساس خودخواهي است. در اين رابطه ديگر خواهي ديده مي شود ولي ديگر خواهي اي كه سود و نفع براي خود مادر هم دارد. اين كه يك زن به عنوان يك مادر بايد به فرزندش محبت كند در نهاد او قرار دارد. اگر از استثناها بگذريم يك مادر نمي تواند از اين ميل و از اين نياز كه بايد به فرزند خود توجه كند بگذرد. در واقع آن چيزي كه ما به عنوان عشق مادري مي ناميم يك نياز و ميل آدمي است اين ميل هم مانند ساير اميال بايد ارضا شود والا دچار سرخوردگي و ابعاد روانشناختي خاص خود خواهد شد كه خارج از اين مقال مي باشد. پس زن فقط سود نمي دهد بلكه يك رابطه دو طرفه بين دو انسان برقرار مي كند كه هر دو طرف رابطه منتفع مي شود. مادر ميل محبت به فرزند و فرزند هم نياز مورد توجه بودن و محبت ديدن از طرف مادر را. مشاهده كرديم كه در هر دوطرف رابطه خود خواهي وجود دارد. در مورد دوست داشتن نيز همين رابطه حكمفرما است. البته يادآوري اين نكته قابل ذكر است در مقوله مفهوم دوست داشتن عقل مدخليت دارد وجاي شور را شعور مي گيرد. دراين دو مثال كه البته عموم آن را به يك معنا به كار مي برند ولي به نظر ما دو معناي كاملاً متفاوت مي باشند به وضوح مشاهده مي شود كه اصلي وجود دارد و آن اصل ، خود خواهي است. خود خواستن اصل و پايه فعاليتهاي آدمي است. اين قضيه نه تنها منفي نيست بلكه در عوض بايد گفته شود كه چطور آدمي اين همه مدت چيزي را نفي مي كرد كه به خاطر همان كار مي كرد. البته چه آن را انكار كنيم چه نكنيم فرقي ندارد ، تفاوت در آن جاست كه اگر انسان به خود خواهي مدخليت دهد بصورت خود كار عقل به ميدان مي آيد. يك چيز بايد روشن شود. منظور از اين گفته آن نيست كه فرد مثلاً به عهد خود وفا نكند و بگويد عقلايي نيست و آن را به خود خواهي پيوند دهد. در همه اعصار و در همه اديان آسماني شكستن عهد و پيمان ، دروغگويي و از اين دست اعمال زشت و نكوهيده هستند. بر گرديم به بحث. در خويشتن خواهي ما لزوماً شخص براي انجام يك كار بايد حسابرسي كند. اينكه به هدف پوچ و عبثي نرسد ، اينكه كاري كه قراراست صورت گيرد چرا و به چه علت بايد انجام گيرد ؟! خود چرايي انجام يك عمل هم در حيطه خود خواهي وارد ميشود والا چه لزومي دارد كه ما بدانيم علت يك كار چيست ؟! جز اين است كه مي خواهيم مطمئن شويم فكر ما به آن عمل فرمان مي دهد يا خير؟!

