نگاهی به رمان کشور اخرین ها / نوشته پل استر
علیرضا جعفری
کشور اخرین ها رمانی است که درباره انسانهایی مصیبت زده با زندگی فلاکت بار . دختری به نام انا بلوم پا به سرزمینی می گذارد،منشأ تمام حوادثهای رمان. هدف او پیدا کردن برادرش ویلیام است که به عنوان روزنامه نگار وارد ان سرزمین شده بود تا گزارشهایی را برای روزنامه خود بفرستد ولی چند ماه است که از او خبری نیست. همه می گویند او مرده است. مدیر روزنامه شخص دیگری را به نام سام جانشین ویلیام بدان سرزمین می فرستد ولی پس از مدتی از او نیز خبری نمی شود. در این هنگام انا که دختری است از طبقه متوسط با زندگی نسبتا مرفه که کودکی ارام و بی دغدغه ای را گذرانده با اصرار و تصمیم خود وارد ان سرزمین جهنمی می شود. مدیر روزنامه از او می خواهد این کار را نکند ولی او اصرار دارد. در واپسین لحظات دیدار ان دو،مدیر عکس سام را به انا می دهد. انا وارد سرزمین ناشناخته می شود. ولی از بدو ورود تا پایان فقط بلا به سر او می اید واخر رمان هم باز به مقصود خود که پیدا کردن برادر بود نایل نمی شود. اما در نیمه های رمان او سام را پیدا می کند و پس از مدتی با او ازدواج می کند گرچه ازدواج ان دو به گفته انا با مهر و محبت بوده است ولی به نظر می رسد انان در ان شرایط هولناک چاره ای جز این نداشته باشد. این شرح اندکی بود از ماوقع رمان.

ابتدای رمان،داستان از زبان کسی که نامه انا به دستش رسیده شروع می شود و سپس در سرتاسر داستان او حذف و گاهگاهی از زبان انا به ان اشاره می شود. این رمان را شاید بتوان یادداشتهای وقت و بی وقت یک انسان مفلوک گذاشت که به دنبال روزنه ای برای فرار بوده است و خواسته با این نامه کمی از بار غم خود خالی کند.انسان وقتی حرفها و سخنهای خود را به زبان می اورد احساس راحتی می کند. ولی به نظر من این رمان، داستان خوبی نداشت.شباهتهایی از ان سرزمین بی در و پیکر با برخی از جوامع امروز وجود دارد ولی انتزاعی بودن مانع از ان می شود که بتوان با ان ارتباطی از نوع ژانر اجتماعی که به نظر می رسد دغدغه اصلی نویسنده بوده باشد را بکنیم. نویسنده صرفاقصد نوشتن یک داستان علمی و تخیلی را نداشته است ولی ان قدر به مالیخولیا پناه می برد که از بتن اصلی خارج می شود.
در جامعه ای که مردم، لوازم جسد مرده را می دزدند و میان زباله ها دنبال وسایل به درد بخور می گردند تا با ان اندکی پول به دست اورند، دست ودل بازی ویکتوریا وبرن و پدر مرحومش در کمک به مستمندان مانند یک جنس ناجور می اید. نویسنده یک جامعه به شدت فرو پاشیده را در جای جای رمان نشان می دهد و سپس می اید با ترفندی این خانواده را علم می کند تا ثابت کند هنوز انسانیت نمرده است. نویسنده در اقصا نقاط داستان می گوید منازل به خصوص مکانهایی که وسایل قابل فروش وجود دارد را راهزنان و ولگردها به غارت می برند ولی معلوم نیست که منزل مسکونی خانم ویکتوریا چرا غارت نمی شود. به خصوص با ان همه انسانهایی که به دلیل کمبود جا ناامید از در خانه بر می گشتند. چطور در چنین جامعه ای که دیگر روزنه ای وجود ندارد ان بیچارگان به خانه حمله نمی کنند و انرا به غارت نمی برند. جامعه ای که انسان چیزی برای از دست دادن ندارد. جامعه ای که حتی به جسد نزدیکانشان هم رحم نمی کنند وانها را می سوزانند تا انرژی تولید کنند. در جایی که را ه فرار از ان شهر یا کشور نیز ممکن نیست و دولت انها را قرطینه کرده است چه باکی از ادمکشی! دیگر کدام معیار انسانی و اخلاقی می تواند جلوی یک انسان وحشت زده را بگیرد؟!
از سویی معلوم نشد چرا شخصیتی مانند ویلی نوه راننده ویکتوریا به رمان افزوده شد؟! بودو نبود او هیچ کمکی به ساختار داستان که نکرد هیچ بلکه باعث شد نویسنده برای رهایی از دست او به یک ماجرای دیگری پناه ببرد تا سرانجام او کشته شود. با نبود او تنها اتفاق، کم شدن تعداد صفحات کتاب است. نویسنده در جایی اشاره کرده البته به طور غیر صریح که ویکتوریا همجنس باز است و خواسته با انا رابطه پیدا کند. البته در متن پارسی معلوم نیست که او واقعا همجنس باز بوده یا خیر چرا که احتمال سانسور می رود ولی از ظواهر امر این طور مشهود است که رابطه جنسی برقرار کرده است. ایا نوینده می خواسته بگوید یک انسان با ان همه گذشت و با یک معنا انسانیت اش باز یک سری اخلاقیات انسانی دیگر از جمله نیاز جنسی ان هم به طور همجنس خواهانه دارد؟! با توجه به کل رمان به نظر ما پاسخ منفی است. پس معلوم نیست که چرا این مسایل به صورت وصله شده به رمان تحمیل می شود. اگر نویسنده خواسته باشد به مسایل بالا بپردازد راه حلهایی دیگری باید پی ریزی می کرد تا اینقدر ساختار داستان بهم نریزد.
رمان کشور اخرین ها/ پل استر/ ترجمه خجسته کیهان/ نشر افق/ چاپ اول 1381

