... و اینک برادرم: عسکر جعفری
قلب هرچی باشه عضو عجیبیه. یه بار تو رو به زندگی امیدوار می کنه واون وقتیه که صدای قلبت رو می شنوی و عاشق می شی و می فهمی که زندگی یعنی چی و بار دیگه باز هم صدای قلبت رومی شنوی ولی این بارادامه نداره، برای اونکه قلبت ایستاده و با زندگی وداع می کنی. باورش سخته .شبیه شمشیر، یه بار قاتل جونت می شه و بار دیگه باعث نجات جونت می شه.
بیست و پنجم بهمن ماه امسال یعنی یک ماه و اندی پیش من و خانواده ام مجبور شدیم از برادرم برای همیشه خداحافظی کنیم گرچه هنگام تدفین هم نتونستم اون روببینم ولی باور کردنش هنوز هم برام سخته. اکنون از او فقط میلاد و راضیه و همسرش مانده اند.قلب برادرم هر در کار رو براش انجام داد.
بعد از این ماجرا خیلی چیزها عوض شد.دست کم خودم فهمیدم که مرگ آنچنان هم چیز سهمگین و غریبی نیست.فهمیدم که مرگ فقط یه لحظه آدمی رو به کام خودش می بره ولی بعد از اون دیگه تسلطی نداره.فهمیدم که به قول اون تبلیغات تلویزیونی شرکت سونی واقعاً "زندگی دکمه بازگشت ندارد".اکنون به غیر از انبوهی از خاطرات،چند عکس و فریم های فیلم از او چیز دیگری نداریم و فهمیدم واقعی ترین اَمر ممکن همین ممکن بودن مرگه.
اما اینک از مرگ نمی ترسم بلکه از به فراموش سپردن پس از مرگ نزد بازماندگان می ترسم انگار نبوده ام و تقصیری هم نیست این همون چیزیه که ما بهش میگیم زندگی.
به قول همفری بوگارت در فیلم کازابلانکا " مثل اینکه سرنوشت بازیش روشروع کرده".
عید دیگه نمی آی؟...
آری؛مرگ،من به تو می خندم.
