نگاهی به نمایش توفان بدون سرما
به نویسندگی و کارگردانی علیرضا جعفری
ماندگار عباسی*
همه چیز از توفان شروع می شود.توفانی مهیب و ویرانگر که بنا به نام نمایش سرمایی ندارد! رفتن هجران به کوه با آمدن این توفان لغو می شود و از سویی دیگر کاپشن پدر در بالکن بوده که بر اثر توفان گم شده است. آقای فروزش (پدر) بر اثر همین عمل به سلسله ای از مراحل روانی پا می گذارد که گام به گام او را به یک بیمار پارانوئید مبدل می کند.ابتدا مادر را به علت شستن نابهنگام کاپشن و گذاشتن آن در بالکن که به زعمش مثل آن است که یک بره را در دهان گرگ گذاشته باشد سرزنش می کند! سپس کم کم دامنه این ناراحتی فراتر می رود و به شکاکیت و دشمن انگاری می رسد. همه ی اعضای خانواده و به نوعی تمام آدمها برایش حکم یک زنبور را پیدا می کنند. زنبوری که مدام نیش می زند و صدای وزوزشان گوش را کر می کند. فروزش کم کم ارتباط خود را با عالم واقع کمرنگ می کند و به دورخود پیله ای می تند و هر آنچه را که خود می پندارد واقع فرض می کند. تأثیری که هجمه ی توفان و اثرش که گم شدن کاپشن باشد بر او گذاشته عمیق تر از حرفهای آرام کننده ی مادر و یا صحبتهای بی تفاوت فریدی ،همکارش،در پشت تلفن است. در حقیقت او قربانی است و هجران، زاهد و مادر قربانی این قربانی اند. جرقه ی این قربانی نیز جامعه است! جامعه ای بی رحم که همه را در خود می بلعد و از فروزش یک غول می سازد. اگر در محیط دیگری بود،شاید واکنش متفاوتی نشان می داد ولی محیط اطراف،به زعم او همان واکنش را می طلبد. فروزش قربانی فکر جامعه است و فکر جامعه منفک از فکر اعضای آن است.
رسم بر این است که همه از تأثیر فرد بر جامعه صحبت می کنندولی در این نمایشنامه از تأثیر جامعه بر فرد صحبت می شود و همین در کنار دیالوگهای تأثیر گذار که ریتم آن پس از چندی روان خواننده/ تماشا گر را درگیر افکار خانواده می کند مثمر ثمر می نماید.خواننده/ تماشاگر پس از خواندن/ دیدن نمایش نخستین پرسشی را که از خود می کند این است ،این همه دیالوگهایی که در ظاهر غیر مشابه هستند ولی باطنآ تکرار و کوفتن مفاهیمی بر سر است برای چه؟! پاسخ هر چه باشد بر این امر اتفاق نظر وجود دارد که پراکنش کلمات در اقصی نقاط متن چنان پتکی را بر سرتماشاگر می کوبد که چاره ای جز درگیر شدن با نمایش ندارد.
اجرای این اثر که در روزهای نهم و دهم آذرماه سال جاری در آمفی تئاتر دانشگاه برگزار شد حاوی نکاتی بود. منصرف از اینکه تماشاگر که همان دانشجویان باشند حوصله ی کمی برای نگاه کردن یک کار جدی از خود نشان دادند باید گفته شود ضعف کارگردانی باعث شد که برخی صحنه های نمایش واضح نشود. انتخاب بازیگری نیز بر اساس مبنای اصولی صورت نگرفته و سطح کیفی کار آنها در سطوح مختلفی وجود داشت. نقش مادر که خود اشکالاتی داشته تفاوت فاحشی از نظر بازیگری با دیگران داشته و در مرتبه ی بالاتری بوده است. با اینکه به نظر می آمد بار اصلی نمایش بر دوش فروزش است ولی حالات و حس های بازیگر این نقش مناسب به نظر نمی رسید. نقش هجران نیز در برخی از مشغولیات صحنه میمیک صورت را فراموش کرده و به حس واقعی بازی کننده نزدیک به نظر می رسید. نقش زاهد نیز به نظر در متن، شخصیت پردازی مناسبی برای او صورت داده نشده بود و این مسئله در کنار بازی نه چندان مناسب باعث شد که این نقش گیرا به نظر نرسد.
علیرغم راه یابی متن نمایش به دوازدهمین جشنواره ی تئاتر دانشگاهی ایران، اجرا در مرحله ی بازبینی باز ماند. ایراد اگر از اجرای صحنه باشد که هست ولی انتقادی که از برگزارکنندگان جشنواره وارد است این می باشد که دو روز مانده به بازبینی اجرای صحنه در کرمان طی تماس تلفنی از تصادف نمودن داوران صحبت کرده و بر اثر کمبود وقت درخواست فیلم اجرا را نموده اند. مسلمآ فیلم یک تئاتر هیچگاه حتی اگر در سطح کیفی بالایی نیز باشد گویای اثر نیست. از سویی دیگر به دلیل کمبود زمان برای ارسال فیلم، همان فیلمی راکه از اجرای نمایش در آمفی تئاتر گرفته شده بود پست شده که با سطح کیفی پایین و سروصداهای تماشاگران نتوانسته موفق باشد. در ثانی گروه پس از اجرا در دانشگاه با تجربیاتی که به دست آورده قصد انجام اصلاحاتی در اجرای زمان بازبینی را داشت که این امر مقدور نشد و این خود اجحافی بر این گروه نوپا بود.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
*توضیح: نویسنده ی محترم نوشتار بنا به در خواست اینجانب(علیرضا جعفری) از ذکر نام دانشگاه بنا به دلایل شحصی خودداری کرده اند. این نمایش به نویسندگی و کار گردانی اینجانب در نهم و دهم آذر ماه سال ۱۳۸۷ به روی صحنه رفت.

